تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی
غريب آشنا

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريک شادی و اندوه هم باشيم

چقدرا ين زندگی زيباست ,

که من بعد از چه طولانی زمانی

يافتم, عشق و تو را با هم

تو را من دوست می دارم

اگر چه خوب می دانی

وگرچه در غزل هايم

به تاکيد فراوان گفته ام اين را

تو را من دوست می دارم

و با تو زندگی زيباست

و بی تو زندگانی.........

بگذريم از اين سخن, بی جاست

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

دعا
 خدايـا مرا ببـخش

اگر مـاهی قلبـم بر خـلاف جريـان رود توست .

مرا ببخش اگر شادابم و جسور

اگر بی عقلم و عاشق ...

خدايـا مرا ببـخش
 
مرا ببخش اگر متـرسک باغچه ی قلبـم، ايمانم را پرواز داده است
 
و اگر تو رادر ميـان خوشـه های قلبـم پنهـان ساخته ام.
 
مرا ببخش اگر اينـگونه ام.
 
خدايـا مرا ببـخش ...
 «آمـيـن»
 
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

...

اگر مي توانستي حتي لحظه اي در ذهن من زندگي كني ,

مي توانستي ببيني كه دنياي من چگونه سرشار از مسئوليتهاست

و عجيب آن كه اغلب به تو مي انديشم .

مي ديدي كه چه شادي به من ارزاني داشته اي .

مي ديدي تا كجا شادمانم كه مي توانم لبخند بزنم ,

بخندم , سر خوش باشم و آزاد چون كودكان .

اين همه را از تو دارم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

سیبی از درخت وسوسه

 

نامت چه بود؟ آدم


فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت


محل تولد؟ بهشت پاک


اینک محل سکونت؟ زمین خاک


آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.


قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه
خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک


اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک


روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق


رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه


وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین


جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر
خدا


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک


شاکی تو؟
خدا


نام وکیل؟ آن هم فقط
خدا


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟ همین و بس


حکمت؟ تبعید در زمین


همدمت در گناه ؟ حوای آشنا


ترسیده ای؟ کمی


زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی


چه کس؟ گاهی فقط
خدا


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!


دلتنگ گشته ای؟ زیاد


برای که؟ تنها فقط
خدا


آورده ای سند؟ بلی


چه؟دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها کس
خدا


در آخرین دفاع؟
می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

 

 

به امید آن که روزی که دعاهامان مورد قبول حق تعالی واقع شود

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 


 

 آرزو هايت را يادداشت کن

                                 خداوندآن ها را فراموش نمي کند

                                      اما ؛ تو از خاطرت مي رود

                                       آن چه امروز داري ..........

                                      خواسته ديروزت بوده است !! 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 


    • قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه
      تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه
      تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم
      هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم
      واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس
      ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس
      بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم
      اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم
      لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن
      با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن
      تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون
      رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
2 نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

 

بعضی وقتا دلم برای گذشته ها تنگ می شه دلم می خواد برای یه بارم که شده برگردم به عقب

به روزهایی که دیگه امکان نداره عینشون بیاد

شاید روزهایی که در انتظار اومدن هستن از گذشته های نه چندان دور شیرین تر و بهتر باشن

اما این ناخواسته است دل آدم برای روزهایی که رفتن و دیگه نیستن تنگ می شه

خاطراتشون آدم و هوایی می کنه به اینکه ای کاش می شد دوباره اون روزا تکرار بشه

یه شهر خیلی بزرگ بود با یه عالمه میدون قشنگ ، یکی از یکی قشنگتر. آدمای این شهر خیلی به خودشونو خانوادشون می رسیدن این شهر یه میدون داشت که دور تا دورش رو حصار کشیده بودن تا کسی نتونه بره وسطش ، وسط اون میدون یه جواهر بود یه گل سرخ قشنگ که بوش آدم رو مست و سیماش آدمو هوایی می کرد، فاصله نرده هایی که دور میدون کشیده بودن خیلی کم بود ،خیلی کم ، فقط بچه های خیلی کوچیک می تونستن برن وسط میدون کسایی که دلشون پاک ترین دلهای دنیا بود.یه پسرکی از لای اون نرده ها خودش رو به گل رسونده بود و تمام حواسش به اون گل بود.قبل از اونم یه دختر کوچولو داشت اون گل رو بو می کرد.همین جور که داشت به خودش کش می داد و رو پنجه هاش می ایستاد یه دفعه سر می خوره و می افته پسرک کمکش می کنه تا بتونه دوباره روی پاهای خودش بایسته اونا باهم دوست بودند و همین طور که قد می کشیدن به زندگی خودشون می رسیدن.یه روز بعد از مدتها به دل پسرک می افته که به میدون قدیمی یه سری بزنه اما وقتی میره اونجا می بینه که دورتادورش رو کندن و کسی نمی تونه خودش رو برسونه به میدون...دلش می گیره....ناراحت و غمگین می شینه یه گوشه تو خیالات خودش...یه دفعه یه صدایی بهش می گه آقا می خوای بری اونور؟ اون آقا یا همون پسرک سرش رو بلند می کنه چهره خانمی رو می بینه که به نظرش خیلی آشنا بود میگه آره خیلی دلم می خواد صندوق خاطراتم رو انجاست دلم می خواد بازم اونو باز کنم و دفتر خاطراتم رو ورق بزنم...دختره می گه من می برمت فقط یه راهی داره پسرک یا همون آقا می گه چه راهی؟ دخترک یا همون خانمه می گه باید دستت رو بدی به من و چشمات رو ببندی و با شجاعت قدم برداری و به یکی از خاطراتت که اونور میدونه فکر کنی.........آقاهه می گه باشه ...بلند می شه خیلی محکم و مصمم دستشو می ده به اون خانم و چشماش رو می بنده و همین طور قدم برمیداره و توی ذهنش به خاطره روزی فکر می کنه که دست اون دخترک رو گرفته بود بعد متوجه می شه این خانم همون دخترکی که سالها پیش دستشو گرفته بود وحالا بعد از مدتها دخترک دست اونو گرفته تا به صندوقچه خاطراتش برسونتش........اسم اون گلم بماند یه رازه....بین منو کسی که نمی دونم چرا دوباره می خواد صندوقچه خاطراتش رو باز کنه....بعضی داستانها بر اساس واقعیته بعضی واقعیتها بر اساس داستان.............

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 من دلم ميخواهد
يك سبد شعر بچينم هر شب
يك بغل مست شوم از نرگس
بوسه بر ديده باران بدهم
و برقصم با خورشيد
چه كسي همسفرم خواهد شد؟

......


يادت آمد وقتي خواب يک گل ديدي؟؟!
تا به شب عطر خوشش بوييدي!؟
كاش عاشق بودي!
جنس خواب من از اين خاطره هاست
آرزويم اما
تپش واژه تو در دل اين ثانيه هاست


من دلم ميخواهد
بنويسم ز كتاب دل خود
و بپرسم از تو
ماجراي دل تنهاي خدا
خنده هايت زيباست
دستهايت رنگ تبسم دارند
نيست در باورم آهنگ خزان

تو از اين چشم من اكنون، غزل مهر بخوان...

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبی

باز باشد همه پنجره هايش به پذيرايی نور

ساحت باغچه اش پر ز نسيم

حوض ماهی پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و تو را خواهم خواند که در اين خانه کنارم باشی

سينه آينه تصوير تو را می جويد

که در آيی چون نور

تو بدين خانه بيا

در خيابان اميد

کوچه باور سبز

نبش ميدان صبوری

آن جا

خانه ای خواهی يافت

سر در خانه چراغی روشن

روی سکويش گلدان گلی

در دل خانه اجاقی دلگرم

با حضور تو در اين خانه چه جشنی بر پاست

آسمان شب اين خانه پر از چشمک و مهتاب و نسيم

ناودانش پر موسيقی آب

ای سر اغاز اميد

تو بدين خانه در آ

من به ديدار تو می انديشم

و به آرامش بودن با تو.......

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 


خيلي خوبه کسي رو داشته باشي که بتوني حرفت رو راحت بهش بگي.
خيلي خوبه که با يه نفر صرف نظر از جنسيتش دوست باشي، و اون بفهمه.
خوبه که با يه نفر به عنوان يه انسان دوست باشي و به عنوان يه انسان پذيرفته بشي بدون توجه به اينکه طرف زنه يا مرد، بزرگه يا کوچک، يا چه شکليه، پوستش چه رنگيه، يا هزار مسالهء مختلف ديگه که توي رابطهء حضوري هست.

 

حسادت مي کنم

به رنگ ديوار وقتي اتفاقي سايش بدنت به پوستش را احساس مي کند.

 

حسادت مي کنم

به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به تو گرمي مي بخشد.

 

حسادت مي کنم

به برگ گياه وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجانزده مي کند و بي تاب و چرخان.

 

حسادت مي کنم

به پدرت وقتي در زير نور گرم به او لبخند مي زني.

 

و به مادرت هم

وقتي چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند مي زند.

 

و به فرش

که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه مي دارد و به سادگي هم پس نمي دهد.

 

و به اتاقت

که لذت بودن با تو را هميشه مي چشد.

 

و به آينه ات

که هر روز گرمي نگاهت را حس مي کند.

 

و به کوچه ات

درختهاي باغچه

چشمهايت

و به خودت

به خدايت

و به اين قلم که از تو گفت...

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط ترانه   |