|
|
غريب آشنا |
|
|
نه با اندوه بايد ماند نه غم را بايد از خود راند بيا تا ما شريک شادی و اندوه هم باشيم چقدرا ين زندگی زيباست , که من بعد از چه طولانی زمانی يافتم, عشق و تو را با هم تو را من دوست می دارم اگر چه خوب می دانی وگرچه در غزل هايم به تاکيد فراوان گفته ام اين را تو را من دوست می دارم و با تو زندگی زيباست و بی تو زندگانی......... بگذريم از اين سخن, بی جاست |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
دعا |
|
|
خدايـا مرا ببـخش ...
«آمـيـن»
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
... |
|
|
اگر مي توانستي حتي لحظه اي در ذهن من زندگي كني , مي توانستي ببيني كه دنياي من چگونه سرشار از مسئوليتهاست و عجيب آن كه اغلب به تو مي انديشم . مي ديدي كه چه شادي به من ارزاني داشته اي . مي ديدي تا كجا شادمانم كه مي توانم لبخند بزنم , بخندم , سر خوش باشم و آزاد چون كودكان . اين همه را از تو دارم . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
سیبی از درخت وسوسه |
|
|
نامت چه بود؟ آدم
به امید آن که روزی که دعاهامان مورد قبول حق تعالی واقع شود |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزو هايت را يادداشت کن خداوندآن ها را فراموش نمي کند اما ؛ تو از خاطرت مي رود آن چه امروز داري .......... خواسته ديروزت بوده است !!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|||||
|
بعضی وقتا دلم برای گذشته ها تنگ می شه دلم می خواد برای یه بارم که شده برگردم به عقب به روزهایی که دیگه امکان نداره عینشون بیاد شاید روزهایی که در انتظار اومدن هستن از گذشته های نه چندان دور شیرین تر و بهتر باشن اما این ناخواسته است دل آدم برای روزهایی که رفتن و دیگه نیستن تنگ می شه خاطراتشون آدم و هوایی می کنه به اینکه ای کاش می شد دوباره اون روزا تکرار بشه
|
||||||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||||||
|
|
|
||
|
من دلم ميخواهد يك سبد شعر بچينم هر شب يك بغل مست شوم از نرگس بوسه بر ديده باران بدهم و برقصم با خورشيد چه كسي همسفرم خواهد شد؟ ...... يادت آمد وقتي خواب يک گل ديدي؟؟! تا به شب عطر خوشش بوييدي!؟ كاش عاشق بودي! جنس خواب من از اين خاطره هاست آرزويم اما تپش واژه تو در دل اين ثانيه هاست من دلم ميخواهد بنويسم ز كتاب دل خود و بپرسم از تو ماجراي دل تنهاي خدا خنده هايت زيباست دستهايت رنگ تبسم دارند نيست در باورم آهنگ خزان تو از اين چشم من اكنون، غزل مهر بخوان... |
|||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
|||
|
|
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی |
|
|
خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی باز باشد همه پنجره هايش به پذيرايی نور ساحت باغچه اش پر ز نسيم حوض ماهی پر آب قامت پاک درختانش سبز و تو را خواهم خواند که در اين خانه کنارم باشی سينه آينه تصوير تو را می جويد که در آيی چون نور تو بدين خانه بيا در خيابان اميد کوچه باور سبز نبش ميدان صبوری آن جا خانه ای خواهی يافت سر در خانه چراغی روشن روی سکويش گلدان گلی در دل خانه اجاقی دلگرم با حضور تو در اين خانه چه جشنی بر پاست آسمان شب اين خانه پر از چشمک و مهتاب و نسيم ناودانش پر موسيقی آب ای سر اغاز اميد تو بدين خانه در آ من به ديدار تو می انديشم و به آرامش بودن با تو.......
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي خوبه کسي رو داشته باشي که بتوني حرفت رو راحت بهش بگي. خيلي خوبه که با يه نفر صرف نظر از جنسيتش دوست باشي، و اون بفهمه. خوبه که با يه نفر به عنوان يه انسان دوست باشي و به عنوان يه انسان پذيرفته بشي بدون توجه به اينکه طرف زنه يا مرد، بزرگه يا کوچک، يا چه شکليه، پوستش چه رنگيه، يا هزار مسالهء مختلف ديگه که توي رابطهء حضوري هست. حسادت مي کنم به رنگ ديوار وقتي اتفاقي سايش بدنت به پوستش را احساس مي کند. حسادت مي کنم به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به تو گرمي مي بخشد. حسادت مي کنم به برگ گياه وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجانزده مي کند و بي تاب و چرخان. حسادت مي کنم به پدرت وقتي در زير نور گرم به او لبخند مي زني. و به مادرت هم وقتي چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند مي زند. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه مي دارد و به سادگي هم پس نمي دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه مي چشد. و به آينه ات که هر روز گرمي نگاهت را حس مي کند. و به کوچه ات درختهاي باغچه چشمهايت و به خودت به خدايت و به اين قلم که از تو گفت...
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||