|
|
|
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها به دنبال ستاره ای می گشتم که هر گاه به آسمان نگاه کردم برایم چشمک بزند.روزها در پی یک نگاه قدیمی، یک حرف آشنا و یک صدای عاشق می گشتم.روزها را به امید باران عاشقانه اش و شبها را برای دیدن رویایش سپری کردم.لحظه ها را با فکر بودنش تا انتهای نفسم میشمردم. می خندیدم به امید گرمی دستانش و اشک می ریختم به خاطر دلتنگی نبودنش. نمی دانستم کیست و کجاست،اما می دانستم که خواهد آمد.عاشقش بودم قبل از آمدنش ، قبل از دیدنش و قبل از شناختنش . کودکی ام همچون نوجوانی و نوجوانی مثل جوانی سپری شد.و من همچونان در پی نیمه ی گمشده خورشید ها را می شمردم و به ماه می رسیدم و دوباره شمارش ماه و رسیدن به خورشید. تا اینکه... رسید، آمد و من با تمامی وجودم او را حس کردم.نگاه عاشقش را دستان گرمش را ،صدای قدمهایش را و روح بلندش را. عاشقم بود و مرا نیز عاشق خود کرد.و من در یافتم این همان ستاره ی آسمانم و همان فرشته کوچک زندگی من است.که سالها بدون اینکه بخواهم به دنبالش بودم.همان نیمه ی گمشده همان باران عاشقانه و همان رویای شبانه . اما امروز... نمی گذارند این دو نیمه، واحد شوند . نمی گذارند برسند و آنها در و سط راه خسته مانده اند اما باز دست در دست هم پله ها را بالا می روند شاید روزی بعد از این همه هجران ، وصال یابند . به امید آن روز... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره در بيمارستاني، دو بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد ازظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود، بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها باهم صحبت مي كردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد ازظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان كهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري شد تا اينكه روزي مرد كنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند و مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب، با يك ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد كاملاً نابينا بود!
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
به راستي عشق چيست؟
عشق را ميتوان جاذبه و كشش قلبي انسان به سوي كمال و جمال دانست. زيبايي، يكي از كمالات است و زيباي مطلق، خداست. عشق را جز با عشق نميتوان شناخت. عشق را به جز عاشق نميتواند درك كند اما براي نزديك شدن موضع به ذهن ميتوانيم از مثالهاي موجود در مراتب پايينتر موجودات زنده استفاده نماييم. جذبه پروانه به سوي شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوي نور، كشش ريشهها به سمت خاك، گرايش انساني كه در تاركي قرار ميگيرد، به سوي هر نوراني، كشش برخي حيوانات به طرف جريانها و نظاير آن. عشق به شكل پرواز پرنده است
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اين شروع كار است و آرزوي كاري بيشتر ولي هرچه هست همين و همين و همين ... براي شروع مي نويسم ... حيف كه باران به تو نمي رسد اينجا دهان من خشك مي شود و ميان من وتو باران يك اتفاق كاملن ساده است
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||