تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی


من اگر بركه صفت ماندم ودريا نشدم
چه كنم بسته تقديرم و بي تقصيرم
مگذاريد دگر بر سر را هم تله اي
من كه خودبي تله در دام خودم زنجيرم
همه پژمرده وافسرده و ماتم زده ام
همه مي نالم وچون ناله بي تاثيرم

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

 

روزها به دنبال ستاره ای می گشتم که هر گاه به آسمان نگاه کردم برایم چشمک بزند.روزها در پی یک نگاه قدیمی، یک حرف آشنا و یک صدای عاشق می گشتم.روزها را به امید باران عاشقانه اش و شبها را برای دیدن رویایش سپری کردم.لحظه ها را با فکر بودنش تا انتهای نفسم میشمردم.  می خندیدم به امید گرمی دستانش و اشک می ریختم به خاطر دلتنگی نبودنش. نمی دانستم کیست و کجاست،اما می دانستم که خواهد آمد.عاشقش بودم قبل از آمدنش ، قبل از دیدنش و قبل از شناختنش . کودکی ام همچون نوجوانی و نوجوانی مثل جوانی سپری شد.و من همچونان در پی نیمه ی گمشده خورشید ها را می شمردم و به ماه می رسیدم و دوباره شمارش ماه و رسیدن به خورشید.  

تا اینکه...

رسید، آمد و من با تمامی وجودم او را حس کردم.نگاه عاشقش را دستان گرمش را ،صدای قدمهایش را و روح بلندش را. عاشقم بود و مرا نیز عاشق خود کرد.و من در یافتم این همان ستاره ی آسمانم و همان فرشته کوچک زندگی من است.که سالها بدون اینکه بخواهم به دنبالش بودم.همان نیمه ی گمشده همان باران عاشقانه و همان رویای شبانه .

اما امروز...

نمی گذارند این دو نیمه، واحد شوند . نمی گذارند برسند و آنها در و سط راه خسته مانده اند اما باز دست در دست هم پله ها را بالا می روند شاید روزی بعد از این همه هجران ، وصال یابند .

به امید آن روز...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 
پنجره

      در بيمارستاني، دو بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد ازظهر يك ساعت  روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود، بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها باهم صحبت مي كردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد ازظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان كهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري شد تا اينكه روزي مرد كنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند و مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب، با يك ديوار بلند مواجه شد!

        مرد متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد كاملاً نابينا بود!

 


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 

به راستي عشق چيست؟


يكي از مسائلي كه هميشه ذهن من، شما و همه را به خود مشغول مي‏كند، جايگاه عشق در ازدواج است. به راستي عشق چيست؟ آيا عشق، گناه است؟ آيا ازدواج بدون عشق، مي‏تواند معنايي داشته باشد؟ عشق بايد قبل از ازدواج به وجود آيد و يا بعد از آن؟ آيا هر عشقي ضرورتاً بايد منجر به ازدواج شود؟ آيا عشق لزوماً بايد انسان را به طرف انساني ديگر سوق دهد؟ عشق به چه عواملي بستگي دارد؟ چگونه به وجود مي‏آيد؟ چگونه استمرار مي‏يابد؟ چگونه خاتمه مي‏يابد؟ چگونه رشد پيدا كرده و به تعالي مي‏رسد؟

 عشق را مي‏توان جاذبه و كشش قلبي انسان به سوي كمال و جمال دانست. زيبايي، يكي از كمالات است و زيباي مطلق، خداست. عشق را جز با عشق نمي‏توان شناخت. عشق را به جز عاشق نمي‏تواند درك كند اما براي نزديك شدن موضع به ذهن مي‏توانيم از مثال‏هاي موجود در مراتب پايين‏تر موجودات زنده استفاده نماييم.

جذبه پروانه به سوي شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوي نور، كشش ريشه‏ها به سمت خاك، گرايش انساني كه در تاركي قرار مي‏گيرد، به سوي هر نوراني، كشش برخي حيوانات به طرف جريان‏ها و نظاير آن.

 عشق به شكل پرواز پرنده است
عشق خواب يه آهوي رمنده است
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشنده است

من ميميرم از اين آب مسموم
اما اون كه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است

من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده است

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار

براي زنده بودن دليل آخرينم باش
من آن من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغازه راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اون كه عاشقونه جوون سپرده هرگز نمرده


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 

 اين شروع كار است و آرزوي كاري بيشتر ولي هرچه هست همين و همين و همين ...

 براي شروع مي نويسم ...

 حيف

كه باران به تو نمي رسد

 اينجا دهان من خشك مي شود

 و ميان من وتو

 باران

 يك اتفاق كاملن ساده است

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط ترانه   |