تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی

اگر مي داني در اين جهان كسي هست
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد :
زندگي كند ، لذّت ببرد
و نفس بكشد

نپرس از من، نپرس هر بار
هنوزم عاشقم اي يار
هنوزم شکل فرهادم
رفيق کوهم و تيشه
هنوزم توي باغ عشق
پر از برگم پر از ريشه
بيابان در بيابان را
براي ديدن آن يار
هنوز از پا نيفتادم
هنوز تنها و بي خويشم
همان درويش درويشم
همه خويشم شده اين عشق
که با آن از همه پيشم
نپرس از من، نپرس هر بار
هنوزم عاشقم اي يار
ولي اي دوست، اي غايب
سفر کرده غريبانه
در آن سو شهر بي احساس
تو با عشقي چه بيگانه
اسير غربتي دلتنگ
دلت دلتنگ ياران است
غم سنگين تو اي مه
در اين نامه چه عريان است
نپرس از من، نپرس هر بار
هنوزم عاشقم اي يار ...

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 


دلا خو کن به تنهائی ! که از تن ها بلا خيزد
سعادت آن کسی دارد  که از تن ها بپرهيزد

من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيزه نبود
کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
بايد امشب چمدانی که به اندازه تنهائی من جا دارد بر دارم
و به سمتی بروم
که در ختان حماسی پيداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خوانده است

ای نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
رو از اين خانه برو ، رخت ببر ، هيچ مگو

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

زندگي را عاشقانه زندگي کن, نه هراسان.

اگر زندگي را عاشقانه زندگي کني,

جاودانگي را در لحظه هاي گذرا تجربه خواهي کرد,

 رايحه محمد, مسيحا و بودا را پيدا خواهي کرد.

اگر زندگي را عاشقانه سپري کني,

 دلت بستر رودخانة تمامي شعرهاي جهان خواهد شد.

لطيف خواهي شد, شفيق خواهي بود.

آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهي زيست,

بلکه وجودت براي ديگران نيز سعادتي خواهد بود. 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 


از خدا خواستم...

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه
موقت است.

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني
نيست، آموختني است.


گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.


از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به
من نزديك‌ترت مي‌كند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط
شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس
مي‌كنم تا بارور شوي.


از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت
كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي
داده‌ام.

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا
دوست دارد، من هم ديگران را
دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

                                                                                     

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود !

به امروز بنگر

زيرا زندگی است

 نفس زندگی است

در زمان اندک آن

واقعيت ها و دگرگونی های هستی شما نهفته است

شادمانی رشد

شکوه عمل

عظمت انجام کارهای بزرگ

و دیروز جز يک رويا نيست

و فردا جز يک خیال

امروز اگر زيبا زندگی کنی

ديروز تو سرشار از رويای شادمانی خواهد بود

و فردای تو تصويری از اميد

پس

به امروز بنگر

و به سپيده بگو

درود

بر گرفته از کتاب آيين زندگی 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

طي شد اين عمر داني به چه سان؟
پوچ و بس تند،چنان باددمان
همه تقصير من است اين،كه خود مي دانم
كه نكردم فكري،كه تامل ننمودم روزي،ساعتي يا آني
كه چسان مي گذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند كنون تا بچه است بگذاريد بخنددشادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست، بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ كه پس از اين زچه رو نتوان خنديدن؟
هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟
چرا مي آييم ؟
بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم هيچ ،هيچ كس نيز نگفت؟

نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من كه چسان عمر گذشت؟
ليك گفتند همه كه جوانست هنوز بگذاريد جواني بكند
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست
بعد از اين بازاو را عمري هست
يكنفر بانگ برآورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند
ديگري آوا داد ،كه چو فردا بشود فكر فردا بكند
سومي گفت ،همانگونه كه ديروزش رفت
بگذرد امروزش همچنين فردايش با همه اين احوال ، من مپرسيدم هيچ كه چه سان دي بگذشت
آن همه قدرت و نيروي عظيم ،به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي
چه ((تواني)) كه زكف دادم مفت!من
نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب ،مي توانست مرا تا به خدايش بببرد
ليك بيهوده تلف گشت جواني
هيهات

هيهات
آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه؟
رهنمايم بودند
عمرشان طي شد بيهوده و بي ارزش و كار و مرا مي گفتند كه چو آنها باشم
فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم
فكر تامين معاش ، فكر ثروت باشم
فكر يك زندگي بي جنجال،فكر همسر باشم
كس مرا هيچ نگفت
زندگي ثروت نيست ، زندگي داشتن همسر نيست
زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت و صد افسوس كه چو عمر گذشت معني اش فهميدم
حال مي پندارم،هدف از زيستن اين است رفيق
من شدم خلق، كه با عزمي جزم پاي از بند هواها گسلم پاي در راه حقايق بنهم
با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و علم
در ره كشف حقايق كوشم
زره جنگ براي بد و ناحق بوشم
راه حق پويم و حق چويم و پس حق گويم
آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران باشم و با شعله خويش
ره نمايم به همه گر چه سراپا سوزم
من شدم خلق كه مثمر باشم
نه چنين زايد و بي جوش و خموش
عمر بر باد وبه حسرت خاموش
اي صد افسوس كه
چون عمر گذشت…..معني اش فهميدم

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

  • در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند

        خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.

         بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد.

        حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

         با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .

       نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

         بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

         ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا

         و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :

         " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

انگاس

سوي شهر آمد آن زن انگاس              

             سير كردن گرفت از چپ و راست

ديد آيينه اي فتاده به خاك                    

              گفت:((حقا كه گوهري يكتاست))

به تماشا چو بر گرفت و بديد                  

            عكس خود را.فكند و پوزش خواست

كه:((بيخشيد خواهرم!به خدا                   

               من ندانستم اين گهر ز شماست))

ما همان روستا زنيم درست.                     

             ساده بين.ساده قهم بي كم و كاست

كه در آيينه جهان بر ما                             

                    از همه ناشناس تر.خود ماست

نيما يوشيج

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

زن ايرانی عشق می کارد و کينه درو می کند

ديه اش نصف ديه توست.
و مجازات زنايش با تو برابر.
می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.
برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)
و هر روز :
او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد.
و قرنهاست که او :
عشق می کارد و کينه درو می کند.
چرا که :
در چين و شيارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند.
و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.
و دردهای منقطع قلب مرد ، سينه ای را به ياد او می آورد که تهی از دل بوده.
و پيری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.
و اينها همه
کينه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او.

زن خانه 

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 
2 نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 

نيايش

خدايا ! عقيده مرا از دست عقده ام مصون دار.

خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارازني کن.


خدايا ! به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، کار بي پاداش ، فداکاري در سکوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنکه دوست بدارند را روزي کن.

خدايا ! به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردني عطايم کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم.بگذار تا آنرا من ، خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داري. خدايا ! چگونه زيستن را تو به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

 

خدايا ! به هر که دوست ميداري بياموز که ؛ عشق از زندگي کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ؛ دوست داشتن از عشق نيز برتر است !

 

خدايا ! وسيعترين روزيهايت را بر من در هنگام پير شدنم و قوي ترين نيروهايت را در من به هنگام خستگيم قرار ده و مرا به کاهلي در عبادتت ، و کوري در تشخيص طريقتت و ارتکاب خلاف دوستيت و پيوستن با کسي که از تو جدا شود و جدا شدن از کسي که با تو بپيوندد مبتلا مساز .

* * * * * * * *
دکتر علي شريعتي
D.r Ali Shriati

 HydroForum® Group

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

گل واژه های زندگی

و چند قطره از دريای ادب

 

سخت ترين قدم همان قدم اول است. بلژيكي.

 

زيبايي ناپايدار است وفضيلت جاودانه . گوته

 

كسي را كه به شما شنا ياد داده غرق نكن. انگليسي .

 

براي جلب علاقه، بايد اظهار علاقه مندي كرد.ديل كارنگي

 

وظيفه اي را كه از همه به شما نزديك تراست انجام بدهيد.گوته

 

از سنگهايي كه سر راهت هست براي ساختن پلكان استفا ده كنيد.؟

 

هميشه بوي عطر گل به دستي كه ميماند كه گل به شما هديه ميدهد. چيني

 

تاسف آنچه را كه از دست داده اي مخور وخود را ناراحت مساز. علي(ع)

 

بهترين كارها اين است كه در جواني دانش آموزي ودر پيري به كار بري.  بوذرجمهر

با داشتن اراده قوي مالك همه چيز هستيد. گوته

اگر به راه خطا رفتي از بر گشتنش نترس . كنفوسيوس

اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما ميشد سعي وعمل ديگر معني نداشت. مترلينك

كسي كه عقل را بر احساسش غلبه دهد قوي ترين مردم است . علي (ع)

 

 

چند قطره اي از درياي ادب

 

یک مثال شرقی می گوید:

"مانند خورشید که روز به روز طلوع می کند، روز به روز به دیدار دوستان برویم، نه مثل هلال ماه که ماهی یک بار دیده می شود."

 

روسکن می گوید: کسی که دوست را از دست داده باشد، می فهمد که چه نعمت بزرگی رااز دست داده است.

 

آری! در راهی که انسان دیر به دیردر آن برد درآن خار می روید.

 

دوستی ها را در بستر صمیمیت و مهر بانی وپرهیز از خود خواهی ها وخود محوری ها وخود پسندی ها استمرار بخشیم واین ضرب المثل را به طور مطلق نپذیریم که" دوری ودوستی" .


2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 

من تو را سخاوتمندانه به کسی هديه می دهم

که از من عاشق تر باشد و از من مهربان تر برای تو

من تو را به کسی هديه می دهم

که صدای پای تو را از هزاران فرسخ راه دور

در خشم .. در مهربانی .. در دلتنگی .. در هزار همهمه دنيا

يکه و تنها بشناسد.

*** 

من تورا سخاوتمندانه به کسی هديه می دهم

که راز گل مريم و تمام سخاوت های

معصومانه اين گل عاشق را بداند

و ترنم دلپزير هر اهنگ .. هر نجوای کوچک

برايش ياداور يک خاطره مشترک باشد

*** 

او بايد از رنگين کمان چشمان تو

مغرب نو . مشرق نو بنيان کند

*** 

او بايد از رنگين کمان چشمان تو

تشخيص بدهد که امروز هوای دلت آفتابيست؟

يا آن دلی که من برايش می ميرم

سرد و بارانيست؟

***

--ای بهانه زنده بودنم--

تورا سخاوتمندانه به کسی هديه ميدهم

که پس از هزاران بار ديدن تو

قلبش باز هم به ديوانگی و بی پروايی

اولين نگاه من بتپد

همانطور عاشق ..  همانطور مبهوت

آيا کسی پیدا خواهد شد ؟!

از من عاشق تر .. از من بی تاب تر برای تو ...؟!

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 


خدايي دارم به رنگ سفيد

نگاهش نور

بهارش اميد

خدايي دارم به رنگ سرخ

به رنگ عشق

به دور از بخل

خداي من آبي درياست

خداي من رقص ماهيهاست

خداي من سبزي جنگل است

خدايم چشمه اي تنهاست

خداي من آب باران است

خداي من چشمه ساران است

خداي من آب روان است

خداي من زرد خزان است

خداي من هر جا هستي

خداي من هر كجا هستم

خداي من هستي كنارم

خداي من دوستت دارم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

خدا را شكر

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم

در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me


 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است

ودر خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street.


 

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي

دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed.


 

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم

بوده ام.

I am thankful for the mess to clean after a party , because it means that I have been surrounded by friends.


 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي

براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat.


 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعنيتوان سخت كار كردن

را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard.


 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعنيمن خانه اي

دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home.


 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني

هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation  


 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعنيمن توانائي شنيدن

دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear.


 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن

دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.


 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعنيمن هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive.


 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعنيبياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time.


 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعنيعزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

تصاوير
2 نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط ترانه   |