تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی

مادر
ميم ..الف..دال..ر
ميم مثل محبت....الف مثل اميد....دال مثل دلدادگي....ر مثل رافت.

ميم مثل مهر...الف مثل آسمان...........دال مثل دريا...ر مثل روحاني
مادر...مهر آسماني
مادر...درياي روحاني

ميم ..الف..دال..ر
ميم مثل مادر....الف مثل آرامش....دال مثل دلنشين....ر مثل روح
مادر ، آرامش دلنشين روح.

ميم..الف..دال..ر...............مادر

بين همه حروف فارسي ،حروف‹ م ا د ر›  يه چيز ديگه اند.
تداعي گر قداست،محبت،عظمت،...
بر انگيزنده حسي كه فقط تو قلب فوران ميكنه.نه به قلم مياد نه به زبون.

معناي محبت...
آواي اميد...
درياي دلدادگي...
روح رافت...

اولين حروفي كه من و تو به زبون آورديم همين حروف بودند.
اولين كلمه اي كه فهميديم با گفتنش تو يه آغوش پر مهر آروم مي گيريم،همين كلمه بود.
اولين واژه اي كه گفتيم و خودمونو تو يه دامن پر از عشق ديديم ،همين واژه بود.
حروف و كلمه اي كه از اول تا اخر زندگيمون رمز آرامش و معناي زندگيمون هستند.
حروف و واژه اي كه هيچ وقت تكراري نميشه.مثل گل سرخ آذين كوير دلمونه..مثل هميشه بهار،طراوت هميشگي روحمونه.

به نظر من اين حروف ذاتا يه قداست خاص دارند....كلمه مادر تقريبا تو اكثر زبونهاي دنيا تو داشتن حروف «ميم» و« الف» و «ر» مشتركه.به...

فارسي ...... . madar
انگليسي .... .mother
فرانسوي ....mere
آلماني ..........mutter
اسپانيايي .....madre
ايتاليايي ...... madre
لاتين ..........mater
سويدي ........moder
داچ ............ moeder
سانسكريت ..matar
ايرلندي ...... mathair
يوناني ......... meter
ارمني ......... mayr
رومانيايي .... mama
ويلزي ...........mam
لهستاني .... matka

اينه كه مي گم اين حروف قشنگ ترين حروف دنيا هستند.....
ميم ...الف...دال...ر
مادر

روز مادر مبارك

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

haveanicedayph7bf.gif

flowerstinyph3ym.gifflowerstinyph3ym.gifflowerstinyph3ym.gifflowerstinyph3ym.gif

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 


من بدهكارم

جيب هايم خالي ست

كفش هايم كهنه ، چشمم كور

من عجب دنده نرمي دارم

من پول هايم را وقتي مي گيرم ،

كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من

سر گلدسته برج

جيب من جاي گره خوردن هيچ است و شپش

هر كجا هستم باشم ، خانه اي مي خواهم

اجاره، رهن ، كرايه همه اش مال من است

چه اهميت دارد كه اجاره با لا ست

صاحبان خانه چه خبر از ته جيبم دارند

پول را بايد جست ، وام بايد كه گرفت ،

خانه اي نقلي ساخت

زير قرض بايد رفت

با همه اهل و عيال ،نان خشك بايد خورد

مگر اين اشكنه ها چه كم از ديزي سنگي دارد !

بهتر آن است كه قانع باشيم

و نگوييم كه پول و پله لازم داريم !

حرف ديگر،كافيست

خانه در يك قدمي است

و طلبكار آنجاست!

كفش را بايد كند

پول را بايد جست

Krystal World - Be a part of Krystal World

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا   كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه ي بخشيده شده قرار داده ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بوده ام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

تو در قلب مني، تو در وجود مني

درعمق قلبم ، آتشي است- قلبي سوزان

در عمق قلبم آرزويي است ، براي آغاز

من در احساساتم مي  ميرم

دنياي من در خيال است

من در روياهايم زندگي مي كنم- در روياهايم

تو در قلب مني،تو در وجود مني

هرجا كه بروم ، جلوه گرش خواهم كرد

تو در قلب مني تو در وجود مني

تو را براي هميشه نگه خواهم داشت

همواره در كنارت خواهم ماند

تو در قلب مني ، تو در وجود مني

آري احساس مي كنم كه عشقمان شكوفا مي شود

تو در قلب مني ، تو در وجود مني

اين تنها چيزي است كه واقعا مي دانم

بيا در را ببنديم و به قلب سوزانمان ايمان بياوريم

راحت باش ، بيا و آتشي در قلبت بيفروز

شمع ها را روشن نگه خواهم داشت

بگذار وجودت در من ذوب شود

من در رويا هايم زندگي مي كنم

در روياهايم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

اگر فروغ امروز زنده بود، بی گمان از سيستم ويندوز خيلي خوشش می آمد، چون عاشق پنجره بود

فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود، پس از گذراندن دوره هاي آموزشي دبستاني و دبيرستاني براي آموزش نقاشي به هنرستان نقاشي رفت در 16 سالگي با پرويز شاپور ازدواج كرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت گزيد.
اما پس از يكي دو سال از يكديگر جدا شدند.
در سال 1337در سن 22 سالگي به كارهاي سينمايي روي آورد و در شركت گلستان فيلم به كار پرداخت.
در سال 1338براي بررسي و مطالعه ساخت فيلم به انگلستان رفت در طي فعاليت سينمايي خود چندين فيلم ساخت و در يك فيلم و نمايش بازي كرد در اين زمينه فيلم خانه سياه است، كه درباره جُذاميان ِ جذامخانه اي اطراف تبريز است، برنده ي بهترين فيلم مستند در سال 1342 شد، در سال 1345 براي شركت در دومين فستيوال پژارو به ايتاليا سفر كرد.
فروغ سرانجام در سال 1345 در سن 33 سالگي در اوج شكفتگي استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد، وي را در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپردند.
از او پسري به نام كاميار شاپور به يادگار مانده است.

من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي، براي من
اي مهربان چراغي بياور و يك دريچه
كه از آن، به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم...


آسوده بخواب مسافر كوچك من

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 

ساده بودم ساده

           ساده مثل كف دست

                       من نمي دانستم

                            ساده بودن سخت است

     مثل آيينه آب

           صاف و آسان بودم

                 دل و دستم يكرنگ

                              مثل باران بودم                                            

 

      كه به خاك افتادم

             دل بريدم  رفتم

                   به سفر تن دادم

                         به تو روي آوردم                                     

                               در گريزم از خويش

 

         ساده بودم ساده

                        پاك مثل كف دست

                                 من چه مي دانستم

                                         ساده بودن سخت است

 

     به تو دل خوش كردم

               به تو عاشق بودم

                            شدم آيينه تو

                                 صاف و صادق بودم

 

تو به من مي گفتي

              ساده بودن زيباست

                      عشق مثل خود توست

                                ساده مثل خود ماست

 

      عشق آزاده نبود

            عاشقي ساده نبود

                     همسفر اهل سفر

                                 راهي جاده نبود

 

       مثل خوابي كوتاه

            عشق هم آمد و رفت

                        به همان آساني

                            درس سختي داد و رفت

 

       قصه من اين بود

            اين سرآغازم شد

                    بعد از آن قصه عشق

                               غم  هم  آوازم  شد 

    

      ساده بودم ساده

              هستي ام در كف دست

                              من نمي دانستم

                                        ساده بودن سخت است... 

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست
روزی که ديگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ای‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.

روزی كه آهنگ هر حرف‌، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه‌ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد.

روزی كه تو بيايی، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود.
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم …

و من آنروز را انتظار می‌كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.

شاملو

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ترانه   |