|
|
|
|
|
لوئيز ردن زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند . زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟ لوئيز گفت : اينجاست . - « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . » !! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت . خواربارفروش باورش نميشد . مشتري از سر رضايت خنديد . مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند . در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است . كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن » ************************ فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است . دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كي داد و پاداش بسيار برد . « بر گرفته از كتاب لبخند خدا » |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
... و به زودي همه در زير خاک خواهيم خفت. خاکي که به هم مجال نداديم تا دمي بر آن بياسائيم. چهاردهم مردادماه اولين سالگرد درگذشت حسين پناهي شاعر، بازيگر، نويسنده و كارگردان است. يك سال با بي پناهي هم در سكوت گذشت ، همانند زماني كه زنده بود. او چنان در سكوت مي زيست كه پس از مرگش چهار روز جنازه اش در منزل ماند و اطرافيان پس از چهار روز جنازه او را در منزلش يافته و به خاك سپردند. او شاعر بازی ها بود، گويش و حرکاتی داشت سخت کودکانه. به قول خودش پاپتی ايلياتی بود که در هياهوی شهر، دست بند "نظر کردگی مادر بزرگ" را گم می کند
"مادر بزرگ
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اين حال من بي توست بغض غزلي بي لب افتاده ترين خورشيد زير سم اسب شب اين حال من بي توست پيدا شو که مي ترسم بي وقفه ترين عاشق
اگر غم را چو آتش دود بودي جهان تاريك بودي جاودانه |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||