تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی

در کنار تو ام دوست من !

احساسم را با تو در ميان می گذارم ،

انديشه هايم را با تو قسمت می کنم ،

راهی مشترک پيش پايت می گذارم ،

اما از آن تو نيستم !

با مسئوليت خود زندگی می کنم !

مرا به ماندن مجبور نکن ! دوست من !

احساسم را به کفه ی قضاوت نگذار !

نه انديشه ای برايم معين کن

و نه راهی برای درنوشتن !

به تصاحبم نکوش

تعهداتم را ناديده مگير !

 

اگر از آزادی محرومم کنی

ـ دوست من ! ـ

تو را از بودنم محروم خواهم کرد !

(مارگوت بيکل)

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

 

برای هر زن پر قدرتی که از تظاهر به ضعیف بودن بیزار است...
مرد ضعیفی وجود دارد که از تظاهر به قدرتمند بودن بیزار است

برای هر یک زنی که از "خنگ بازی در آوردن" بیزار شده
مردی وجود داره که از اجبار به تظاهر به "عقل کل" بودن خسته شده  

به ازای هر زنی که بیزار از برچسب "زن احساساتی" است...
مردی وجود دارد که حق گریه کردن و با احساس بودن از او سلب شده  

 

برای هر زن ورزشکاری که زنانگیش مورد سوال قرار گرفته ٬
 مردی وجود داره که مجبور به رقابت شده تا دال بر مردانگی اش باشد.

 

به ازای هر زنی٬ بیزار از اینکه او را ابزار ارضاء جنسی قلمداد کنند...
 مردی وجود دارد که در مورد توان جنسی خود شک دارد

 

به ازای هر زن که دسترسی به حقوق شرافتمندانه را ندارد
مردی وجود داره که مجبور است مسئولیت مالی یک انسان دیگر را به دوش بکشد.

 

به ازای هر زنی که ”رازهای مکانیکی ماشین“را نادیده می گیرد٬
مردی وجود دارد که نمیداند چگونه یک تخم مرغ رو آب پز کند.

 

 

بشريت پرنده ايست دو بال

زن يك بال و مرد بال ديگر

 

اگر هر دو بال به يك اندازه رشد نكنند

 

بشريت قادر به پرواز نخواهد بود

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

جعبه ای برای عشق
مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای شرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که آن روز،روز تولدش است و دخترش زرورق را برای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و درب جعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده میشد.اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شد و با باز کردن جعبه یکی از این بوسه ها را مصرف کند. می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش میگرفت درب جعبه را باز میکرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود.

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

*****

سهراب سپهري

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

تنهایی
هر چي خاطره تلخ داري بريز توي جعبه ، عطر قديمت رو هم بذار داخلش .درش رو سفت ببند . جعبه رو به گوشه اي تاريك از ذهنت ببر .
يه عطر جديد بخر . به حمام برو و خودت رو خوب بشور .لباسهاي تميز بپوش .عطر جديدت رو آنقدر بزن تا خوب حسش كني . برو رو پشت بوم خونتون . به آسمان نگاه كن ، آبيه ، بزرگه ، مثل يه سقف هميشه بالا سرته. حالا به روبرو نگاه كن ، يه دشت پر از ساختمون ، پر از آدماي جورواجور .آينده ات مثل روبروته نمي دوني توش چه خبره .
يه نفس عميق بكش ، امروز يه بوي تازه مي دي ، انگار كه خودت نيستي ، با بوي تازه هيچ خاطره اي نداري ، مثل يه صفحه سفيدي براي نوشته هاي تازه . بذار زندگي روي صفحه هاي سفيدت بنويسه . براي خوب و بدش غصه نخور ، حتي يه كتاب شيرين هم توش پر از صفحات تلخه .


آره اينطوري شروع شد .
دستش رو دراز كرد طرفم . گفتم : نه ، خواهش مي كنم … نمي خوام بيايي پيشم .
ازت مي ترسم .
ولي… وقتي دستاشو گرفتم از سرديشون بدنم لرزيد .
سرما از نوك انگشتاش وارد بدنم شد و من يخ زدم .
اولش بودن باهاش خيلي سخت بود ولي بعد ديگه بهش عادت كردم .آدم به همه چيز عادت مي كنه ، حتي تنهائي !
حالا ديگه با هم مثل دو تا دوست خيلي صميمي هستيم . با هم راه مي ريم ، نفس مي كشيم ، مي خنديم ، كتاب مي خونيم ،…. حتي خواب ميبينيم . حتي وقتي اطرافمون پر از آدمه منو تنهائي باز باهميم ، بي توجه به بقيه با هم حرف مي زنيم .
بعضي روزها از دستش خسته ميشم و سرش داد مي كشم .
ازش مي خوام كه منو بذاره بره …
خوبيه تنهائي اينه كه هيچ وقت با من قهر نمي كنه حتي وقتي ناراحتش مي كنم .

اما حالا ديگه ……….
دوست ندارم تنهائي رو با نگاههاي دروغ ، خنده هاي قلابي ، احوالپرسي هاي اجباري ، محبتهاي الكي … عوض كنم .
مي گم حالا كه منو تنهائي اين همه با هم صميمي شديم پس بهتره كه تا آخر دنيا با هم باشيم .

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 

یک شاخه گل زیبا به حرمت همه دوستیها تقدیم به دوستان عزیز

 

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

چشمان پدر

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها او سنگ تمام می گذاشت.اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود تلاش هایش به جایی نمی رسید.در تمام بازی ها، ورزشکار امید وار ما، روی نیمکت کنار زمین می نشست اما اصلاً پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.

این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آندو وجود داشت.گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار بازی زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او

می پرداخت.

این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه بدهد.گرچه به او میگفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام بدهد.

اما پسر که عاشق فوتبال بو،د تصمیم داشت آنرا ادامه بدهد.او در تمام تمرین ها، حد اکثر تلاشش را می کرد به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرین ها شرکت می کرد اما همجنان یک نیمکت نشین باقی ماند.پدر وفادارش همیشه در میان تماشا چیان بود و همواره او را تشویق می کرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه بدهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین ها شرکت می کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان هم روحیه می داد .این پسردر مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی تمرین ها شرکت کرد اما در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.

در یکی از روز های آخر مسابقات قصلی فوتبال، زمانی که پسربرای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت، مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد.او در حالی که سعی می کرد آرام باشد، زیر لب گفت:" پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ "

مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت: " پسرم ! این هفته استراحت کن.حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی."

روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رخت کن شدو وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان،حیرت زده شدند.پسر جوان به مربی گفت:" لطفاً اجازه دهید من امروز بازی کنم.فقط     همین یک روز." مربی وانمود کرد که حرف های او را نشنیده است.امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان ، شدیداً اصرار می کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت:"باشد، می توانی بازی کنی."

مربی و بازیکنان و تماشا چیان، نمی توانستند  آنچه را که می دیدند، باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود.تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد.او می دوید، پاس می دادو به خوبی دفاع می کرد. در دقایق پایانی بازی ،او پاسی داد که منجر به برد تیم شد.....

بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند، مربی دید که پسر جوان، تنها در گوشه ای نشسته است.

مربی گفت:" پسرم! من نمیتوانم باور کنم.تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟"

پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود، پاسخ داد:" میدانید که پدرم فوت کرده است.آیا می دانستید او نابینا بود؟"

سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:" پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم خوب  بازی کنم."

 

 

جانبخش جاودان !

 روحم را درهرلحظه یاری کن.

 دردم را با آرامش وشفقت خود التیام بخش.

 به هنگام لحظات خستگی و درماندگی ،صبر وقدرت و درکی عطایم فرما تا رها کردن تسلیم و سرسپردگی را فرا گیرم و به سویت هدایت شوم .

 به هنگام رکود معنوی،خود را به من نزدیکتر ساز،تاصمیمیت را با تو احساس کنم.

   قدرت درکی بالا ودیدی روشن بر من عطا فرما .

 یاریم کن تا هدایتگران،حمایتگران ،دوستان و مشوقان واقعی خود را بشناسم

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 


اين يكي از زيباترين شعرهاي فريدون مشيري است . البته چون كمي طولاني بود فقط قسمت انتهايي آن را نوشتم

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم »  را با من بسيار بگو !

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

 آري آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان کار نا پيداست
من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست

END OF LOVE

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط ترانه   |