|
|
|
|
|
سلام . چند روزی سفر بودم . گاهي رفتن بدون برنامه ريزي ، يه سفر عالي ميشه ، گاهي هم با كلي برنامه ، به هيچ كاري نميرسي ! اما براي من روزهاي خيلي خوبي بود و به نظر خيلي دور ! از همه دوستان عزيز هم كه با توجه به بي معرفتي هاي من هنوز برام كامنت ميگذارن بينهايت متشكرم ............................................ قـاصـــــدك ! گفته بودم كه دگر نيست مرا انتظار خبري باز اما تو چنين پرشتاب ، پرغرور ز چه روي از بَرم مي گذري ؟؟!! قـاصـــــدك ! گفته بودم كه مرا نيست تمناي كسي در دلم نيست به جز ــ مهر ــ نياز و هوسي گفته بودم كه دگر من نروم سوي كسي گفته بودم كه به ماتمكده ام نيست حتي اميدي به حضور مگسي باز امّا تو چرا بر سر راه منم در گذري ؟؟!! قـاصـــــدك ! خسته ، پريشان و دلم غمگين است رو به هر سوي نمودم؛ امّا هـــيــــچ جا نيست مرا همنفسي نيست فرياد رسي قـاصـــــدك ! پرتو مرگ به روي دل من سنگين است سايه جانم بربود دل تنهاي من امّا از آن چه كسي خواهد بود ؟؟!! قـاصـــــدك ! حس تنهايي و بي ياوريم بيش نمودي رفتي گفته بودم كه : نــــــيــــــــــــا گفته بودم : برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آنجا كه تورا منتظرند تو كه خود فهميدي در دل من همه كورند و كرند باز اما ز چه روي آمده اي ؟؟!! قـاصـــــدك! آمدي گفتي كه هــــيــــــچ ؛ خبري نيست ز كس گفتي اما چه كنم باورم نيست ؛ كه نيست هـــــيــــــچ كس را خـــبـــرم هـــيـــــچ كس از دلم آگاه نشد هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد هـــيــــچ كس همدم و هم يار نشد قـاصـــــدك ! ــ نـور مهــتـــاب حــرامـت نــشــود ـــ؟! خـــيـز تا صبح دگر باز رسد خـــيـز بــال و پر خود را بگــشــا دل و جانم بستان پر كش و با خود بَر . . . . قـاصـــــدك ! دل من سـخـت اسـيـر است دل من سـخـت گرفـتـه است نـيـسـت تــابم كه بـبـيـنـم تو چنين خسته و رنجور شوي بـال پـر كـش بـه ديــاري ديـگـر سوي يــاري ديــگـر نيست اميد مرا روز وصــالــي ديــگـر قـاصـــــدك ! در بـه در كــوچـه ي غـــم ! قـاصـــــدك ! بـي خـــبـــر از رنـــج دلـــم ! قـاصـــــدك! قـاصـــــدك بـي خـــبــــرم ! زود رد شـــو ز بــَــــرم زود رد شـــو ز بـَــــــرم . . . .
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||