تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی
براي تو و خويش چشماني را آرزو ميكنم كه چراغها و نشانه ها را درظلماتمان ببيند ،
گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيمان بشنود .
براي تو و خويش روحي كه اينهمه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوئيم .

 

  كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

شبي در کنار مردگان اثر گي دو مو پاسان


من او را ديوانه وار دوست داشتم از روزي که او را ديدم، هر روز، هر شب، هر لحظه، در لطافتش، زيبايي اش و... عشقش زيستم. آن قدر در خيال او فرو رفته بودم که ديگر اهميتي نمي دادم، اشعه آفتاب داغم مي کند و يا نور مهتاب روشنم. ديدار چهره اش برايم وزش نسيم خنک پاييزي را در يک روز داغ تابستاني مي مانست و تابش آفتاب لذت بخش بهاري در سرماي يک روز يخ بسته زمستاني.
او يک شب در باران به خانه آمد. مدام سرفه مي کرد. به بستر افتاد و تبي وحشتناک عارضش شد. پزشکان زيادي بر بالينش حاضر گشتند، اما همگي با موي افکنده و نگاهي دردمندانه، خانه ام را ترک گفتند. سرانجام آن صبح ابري...
دستانش در دست من بود. بعد از چند روز لبخند به لبانش بازگشته بود ؛ لبخندي تلخ و کمرنگ، آه ! ديگر نمي خواهم چيزي را به خاطر آورم، هيچ چيز، هيچ چيز ؛ او رفته است. او را در يک تابوت نهادند. طنين صداي چکشي که بر ميخهاي تابوتش نواخته مي شد چنان در وجود من مي پيچيد که گويي آن چکش را بر سر من مي کوفتند.
حالا او زير آن درخت بلوط آرميده است. نه، نمي خواهم خاموشي جاودانه اش را باور کنم. بعد از تشييع جنازه، من نمي توانستم به ديوار هايي بنگرم که روزگاري پناهگاه عشق ما بود. از ديدن چهره دوستانم بيزار بودم. صبح روز بعد، من پاريس را ترک کردم.
ديروز بازگشتم تا شايد بتوانم بار ديگر زندگي روزمره را از سر بگيرم، اما زماني که ديدگانم دوباره بر اتاقهايي افتاد که زماني در آن مي زيستم و عشق مي ورزيدم، مجددا دستخوش اندوهي بيکران گشتم و قطرات اشک بر پهنه چهره ام سرازير شد. چشمانم بر آينه تمام قدي افتاد که زماني در سرسرا برايش تعبيه کرده بودم.
آه ! چه روزگار شيريني بود ! او پيش روي اين آينه خود را مي آراست و من ايستاده در کنارش بسيار بيش از آنچه آينه ستايشگر زيبايي اش باشد، او را مي ستودم. آرزومندانه به آينه نگريستم. انتظار داشتم که آينه هنوز در دل خود ذره اي از آن همه زيبايي بيکران را محفوظ داشته باشد.
افسوس، آينه تنها نمايشگر تصوير غمزده من بود !
سر برداشتم و فرياد کشيدم : پروردگار آسمانها، چه شکنجه اي براي يک مرد، دردناکتر از اين است که در لحظه اي عاشق شود و در لحظه اي، آن را از دست بدهد
از خانه بيرون زدم و ديوانه وار به سمت گورستان شتافتم. قبر ساده او را پيدا کردم که زينتي جز يک صليب سفيد مرمرين نداشت. روی سنگش حک شده بود : « او معشوق بود، عاشق شد و مرد.»
چه انديشه مهيبي !!! او در زير اين سنگ خفته است !! صيحه اي زدم، آن پيکر زيبا و آن چهره دوست داشتني، اينک در زير خروارها خاک در حال پوسيدن است ؟ به زانو در آمدم. هيچ ميلي به ترک آنجا نداشتم. آرزويي ديوانه وار وجودم را فرا گرفته بود ؛

 آن قدر در پاي مزارش بمانم تا که به او ملحق شوم.

در مکاني پنهان شدم تا نگهبانان گورستان درهاي آنجا را قفل کردند. هوا تاريک شده بود. دروازه ها را بسته بودند و من تنها، کاملا تنها، از مخفيگاهم بيرون جستم. به نرمي، به آهستگي و با سرعت شروع به جستجو در ميان گورها کردم. هرچه جستم، اثري از گور نيافتم !!!!
آن شب نه مهتابي بود نه نوري. تنها ظلمت بود و تاريکي. با انگشتانم نبشته هاي روي گورها را لمس کردم تا شايد بتوانم آنها را بخوانم. اما عاقبت با درماندگي و نوميدي، روي سنگ قبري نشستم. براي نخستين بار، اين انديشه به مغزم خطور کرد : « چرا من اينجا هستم ؟ يک شخص زنده در مکان مردگان؟ » صداي ضربان قلبم را به وضوح مي شنيدم. سپس صدايي ديگر را شنيدم. آن چه بود ؟؟!!
... سنگ مرمري که روي آن نشسته بودم، داشت تکان مي خورد. وحشتزده از جاي خود پريدم. سنگ قبر با صدای خشکي، داشت از جاي خود بلند مي شد. پاهايم يارای حرکت نداشت و چشمانم چونان طلسم شدگان، خيره بر منظره اي شده بود که در ترسناکترين کابوسهايم نيز بر من ظاهر نشده بود. اسکلتي به آرامي از داخل گور برخاست و با صداي مهيب، شروع به قرائت سنگ نبشته اش کرد : «
در اين مکان، ژاک اليون آرميده است. او در سن 51 سالگي فوت کرد. او عاشق خانواده اش بود ؛ مهربان بود و نجيب. اميد که در آن جهان در پرتو الطاف الهي، روزگاري روشن داشته باشد
سپس آن پيکر استخواني صدايي دردناک از خود خارج کرد و با تکه سنگي نوشته ها را از روي سنگ سترد و با نوک انگشت استخواني اش، کلماتي را که چون آتش روشن بود، بر سنگ حک کرد : «
در اين جا ژاک اليون خوابيده است. او در سن 51 سالگي به درک واصل شد ! او با نامهرباني و بي اعتنايي اش سبب تسريع مرگ پدرش شد ؛ پدر دلسوزي که حرص تصاحب ثروتش، چشمان پسر را بر محبتهايش بسته بود. او نسبت به همسر و فرزندانش بي رحم بود. همسايگان خود را مي آزرد. و جز تجاوز به حقوق ديگران، فکري نداشت. او با منتهاي درد و عذاب، عالم زندگان را ترک گفت و اکنون دوزخ کبريايي، جايگاه جاودان اوست
هنگامي که اسکلت از کار خود فارغ شد، نظري بر آن انداخت، گويي از اين که سرانجام، يک عمل شرافتمندانه را انجام داده است، بر خود مي باليد.
ناگهان صداي سنگ قبرهاي ديگر، توجه مرا به اطرافم معطوف کرد
صداي سنگ قبرهاي ديگر توجه مرا به اطرافم معطوف کرد. گورها يکي يکي باز مي شدند و صاحبانشان شروع به نوشتن شخصيت حقيقي شان روي سنگ قبرهايشان مي کردند.

من ديدم که بسياري از آنها بد سرشت، رذل، حسود و... بودند. من ديدم که آنها مي نوشتند که چگونه در زندگي در آتش کينه و نفرت مي سوختند. اموال ديگران را غصب مي کردند. به ديگران دروغ مي گفتند و خود فروشي و خدا فروشي مي کردند ؛ اين پدران مومن، همسران وفادار، پسران فرمانبردار و دختران نجيب !!!

در آن بهت وصف ناشدني، ناگاه به ياد همسرم افتادم ؛ به طور يقين، او نيز بر سنگش چيزي حک کرده بود. 
در آن بهت وصف ناشدني، ناگاه به ياد همسرم افتادم؛ به طور يقين او نيز بر سنگش چيزي حک کرده بود. بي پروا از ميان تابوتهاي نيمه باز و صاحبان برخاسته اش گذر کردم. آن قدر چرخيدم تا او را يافتم.


هنوز دست غارتگر خاک، زيبايي چهره اش را محو نکره بود. يک لحظه بيشتر به چهره اش ننگريستم. کلمات آتشين روي سنگ قبرش در پيش چشمانم به رقص در آمدند : «  ... و در حالي که يک روز از خانه خارج شده بود تا به محبوبش خيانت کند، سرما خورد و مرد. »

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

عاقبت خانه ای می‌سازم

توی خوابی شیرین

خوابی از این شب ها

شبی از آرامش

 یک شب بی فردا

 

سفری خواهم کرد خالی از فکر و خیال

مرکبم رام و خموش  در سکوتی مرموز

دور خواهم شد دور

 دور از اندیشه و وهم

عابری خسته ز راه آخر کوچه روز

 

خانه ام رویاییست پشت یک بیشه ز خواب

آسمانش نیلی روزگارش شیرین با شبی از مهتاب

کینه ها می مانند غصه ها می مانند آه ها رفته به باد

خنده را خواهم برد خاطری از یک دوست

کوله بارم این هاست می روم باداباد

 

خانه ام در خوابیست

که مرا سوی خود خواهد کشید

بعد یک روز بلند که پرم از بودن

خسته از رفتن ها خسته از دیدن ها

خواب یک دشت بزرگ خواب شیرین خیال

خانه ای خواهم دید

 

خواب می بینم باز

خانه ای خواهم ساخت

گرم و آرام و خموش

آه کو آن شب ناب

هر شب از این شب ها می روم خواب و هنوز

کوله بارم بر دوش.

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط ترانه   | 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بيند يشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش

 

 ..............................................................

 

با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال  پريشاني ام
طاقت فرسودگي  ام هيچ نيست
در پي ويران  شدني آني ام 
دلخوش  گرماي کسي  نيستم
آماده ام  تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمي  عشق بنوشاني ام
ماهي  برگشته  ز دريا  شدم
تا که  بگيري  و بميراني ام
خوبترين  حادثه  مي دانمت
خوبترين  حادثه مي داني ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
ديرزماني  است که باراني ام
حرف بزن  حرف  بزن   سالهاست
تشنه ي  يک صحبت  طولاني ام    

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط ترانه   | 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم

که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"


2 نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط ترانه   |