|
|
|
|
|
براي تو و خويش چشماني را آرزو ميكنم كه چراغها و نشانه ها را درظلماتمان ببيند ، گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيمان بشنود . براي تو و خويش روحي كه اينهمه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوئيم . كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
شبي در کنار مردگان اثر گي دو مو پاسان |
|
|
آن قدر در پاي مزارش بمانم تا که به او ملحق شوم. در مکاني پنهان شدم تا نگهبانان گورستان درهاي آنجا را قفل کردند. هوا تاريک شده بود. دروازه ها را بسته بودند و من تنها، کاملا تنها، از مخفيگاهم بيرون جستم. به نرمي، به آهستگي و با سرعت شروع به جستجو در ميان گورها کردم. هرچه جستم، اثري از گور نيافتم !!!! من ديدم که بسياري از آنها بد سرشت، رذل، حسود و... بودند. من ديدم که آنها مي نوشتند که چگونه در زندگي در آتش کينه و نفرت مي سوختند. اموال ديگران را غصب مي کردند. به ديگران دروغ مي گفتند و خود فروشي و خدا فروشي مي کردند ؛ اين پدران مومن، همسران وفادار، پسران فرمانبردار و دختران نجيب !!! در آن بهت وصف ناشدني، ناگاه به ياد همسرم افتادم ؛ به طور يقين، او نيز بر سنگش چيزي حک کرده بود. هنوز دست غارتگر خاک، زيبايي چهره اش را محو نکره بود. يک لحظه بيشتر به چهره اش ننگريستم. کلمات آتشين روي سنگ قبرش در پيش چشمانم به رقص در آمدند : « ... و در حالي که يک روز از خانه خارج شده بود تا به محبوبش خيانت کند، سرما خورد و مرد. » |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
عاقبت خانه ای میسازم توی خوابی شیرین خوابی از این شب ها شبی از آرامش یک شب بی فردا سفری خواهم کرد خالی از فکر و خیال مرکبم رام و خموش در سکوتی مرموز دور خواهم شد دور دور از اندیشه و وهم عابری خسته ز راه آخر کوچه روز خانه ام رویاییست پشت یک بیشه ز خواب آسمانش نیلی روزگارش شیرین با شبی از مهتاب کینه ها می مانند غصه ها می مانند آه ها رفته به باد خنده را خواهم برد خاطری از یک دوست کوله بارم این هاست می روم باداباد خانه ام در خوابیست که مرا سوی خود خواهد کشید بعد یک روز بلند که پرم از بودن خسته از رفتن ها خسته از دیدن ها خواب یک دشت بزرگ خواب شیرین خیال خانه ای خواهم دید خواب می بینم باز خانه ای خواهم ساخت گرم و آرام و خموش آه کو آن شب ناب هر شب از این شب ها می روم خواب و هنوز کوله بارم بر دوش. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بيند يشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
.............................................................. با همه ي بي سر و ساماني ام باز به دنبال پريشاني ام طاقت فرسودگي ام هيچ نيست در پي ويران شدني آني ام دلخوش گرماي کسي نيستم آماده ام تا تو بسوزاني ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمي عشق بنوشاني ام ماهي برگشته ز دريا شدم تا که بگيري و بميراني ام خوبترين حادثه مي دانمت خوبترين حادثه مي داني ام حرف بزن ابر مرا باز کن ديرزماني است که باراني ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ي يک صحبت طولاني ام
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
حالمان بد نيست غم کم می خوريم که نه! هر روز کم کم می خوريم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||