|
|
|
|
|
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||
|
|
|
|
|
يك شب آمدي از راه، شب که نه، غروبي بود ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبي بود چشمهايت انگاري چشمهي نجابت بود - آمد او - به خود گفتم: آنکه توي خوابت بود چشمهات ميگفتند: عاشقي نخواهي کرد دور ميشدم گفتي: صبر کن! ببين! برگرد! عاشقانه خنديدي، دستمان به هم پيوست خلوت قشنگي داشت کوچاي که يادت هست کوچه را که يادت هست، بافتش قديمي بود و هميشه ميگفت: خلوتش صميمي بود با بهانهي باران، چشمهايمان تر بود کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه !، راستي که محشر بود با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم تازه اول شب بود، زود بود برگرديم ميروي سفر گفتي گر چه دور خواهي شد زود باز ميگردي، کاش باورم ميشد ! در کنار تو آنشب مملو از سخن بودم فکر ميکنم گاهي: آنکه بود، من بودم؟ آنکه شعرها ميخواند، آنکه التماست کرد: ميروي برو ... اما، زودتر کمي برگرد بيجواب گم ميشد سايهات ميان شب تا سپيده باريديم: من و آسمان شب ... بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايي حس مبهمي ميگفت: ميروي نميآيي ... بيتو ميکشم بر دوش کولهبار غربت را پرسه ميزنم تنها کوچههاي خلوت را خسته از دل تنگم بر ميآورم آهي بعد بيتو ميخوانم شعر «کوچه» را گاهي آه ! با من ِبيتو کوچهها همه سردند نيستي چه ميداني؛ با دلم چهها کردند؟ سادهلوحيام را باش؛ هر کسي که ميآيد با خودم ميانديشم: اين يکي تويي شايد! کوچهاي که يادت هست، بيعبور دلگير است خواب ديدهام يکشب ميرسي ولي دير است ... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||