|
|
كار ما نيست ... |
|
|
تقدير نيست مالك دلهاي هم شويم من بارها به گوش تو تكرار كرده ام بايد رها شويم و از اين عشق بگذريم من داده بودم اين خبر و گفته بودمت در دست سرنوشت تقدير نيست صاحب چشمان هم شويم تا در صلات ظهر ، يا در غروب نور بر پاكي و صداقت عشق اقتدا كنيم من با حضور تو تو با طلوع من در انتظار صوت زمان جابه جا شويم يا ساليان دور ، هر صبج و هر غروب چشم من انتظار تو را آرزو كند روزي كه گفتمت : سفري دور ميروم بايد جدا شويم و از اين عشق بگذريم آسان نبود خواندن اين خط مرثيه قلبم به درد آمد و جانم ز غم بسوخت « راهي به جز گريز برايم نمانده بود » اين عشق آتشين ، پر از اشك و التهاب در وادي گناه و جنونم كشانده بود اشكم چو سيل خون مسلماني از دمشق بنشست و از دريچه چشمم وضو نمود اما به هر طريق مرغ هوس به قلب من و تو نشسته بود بيچاره قلبمان بايد جواب اين گنه نكرده را ميداد و از دادن آن ناگزير بود افسوس و صد دريغ ! تقصير ما نبود از نوجواني و جواني ما سالها گذشت هركس به راه خويش دو سه روزي نفس كشيد اما من از نسيم روزي هزار بار مي پرسم اين سئوال « آيا به راستي تقديرمان نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ »
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط ترانه
|
|
||