تبليغاتX
تنهاترین ترانه

اين مرا بس باشد ، كاشناي دردم ، نه همه كس باشد

تنهاترین ترانه
عمومی
 

بعضی وقتا دلم برای گذشته ها تنگ می شه دلم می خواد برای یه بارم که شده برگردم به عقب

به روزهایی که دیگه امکان نداره عینشون بیاد

شاید روزهایی که در انتظار اومدن هستن از گذشته های نه چندان دور شیرین تر و بهتر باشن

اما این ناخواسته است دل آدم برای روزهایی که رفتن و دیگه نیستن تنگ می شه

خاطراتشون آدم و هوایی می کنه به اینکه ای کاش می شد دوباره اون روزا تکرار بشه

یه شهر خیلی بزرگ بود با یه عالمه میدون قشنگ ، یکی از یکی قشنگتر. آدمای این شهر خیلی به خودشونو خانوادشون می رسیدن این شهر یه میدون داشت که دور تا دورش رو حصار کشیده بودن تا کسی نتونه بره وسطش ، وسط اون میدون یه جواهر بود یه گل سرخ قشنگ که بوش آدم رو مست و سیماش آدمو هوایی می کرد، فاصله نرده هایی که دور میدون کشیده بودن خیلی کم بود ،خیلی کم ، فقط بچه های خیلی کوچیک می تونستن برن وسط میدون کسایی که دلشون پاک ترین دلهای دنیا بود.یه پسرکی از لای اون نرده ها خودش رو به گل رسونده بود و تمام حواسش به اون گل بود.قبل از اونم یه دختر کوچولو داشت اون گل رو بو می کرد.همین جور که داشت به خودش کش می داد و رو پنجه هاش می ایستاد یه دفعه سر می خوره و می افته پسرک کمکش می کنه تا بتونه دوباره روی پاهای خودش بایسته اونا باهم دوست بودند و همین طور که قد می کشیدن به زندگی خودشون می رسیدن.یه روز بعد از مدتها به دل پسرک می افته که به میدون قدیمی یه سری بزنه اما وقتی میره اونجا می بینه که دورتادورش رو کندن و کسی نمی تونه خودش رو برسونه به میدون...دلش می گیره....ناراحت و غمگین می شینه یه گوشه تو خیالات خودش...یه دفعه یه صدایی بهش می گه آقا می خوای بری اونور؟ اون آقا یا همون پسرک سرش رو بلند می کنه چهره خانمی رو می بینه که به نظرش خیلی آشنا بود میگه آره خیلی دلم می خواد صندوق خاطراتم رو انجاست دلم می خواد بازم اونو باز کنم و دفتر خاطراتم رو ورق بزنم...دختره می گه من می برمت فقط یه راهی داره پسرک یا همون آقا می گه چه راهی؟ دخترک یا همون خانمه می گه باید دستت رو بدی به من و چشمات رو ببندی و با شجاعت قدم برداری و به یکی از خاطراتت که اونور میدونه فکر کنی.........آقاهه می گه باشه ...بلند می شه خیلی محکم و مصمم دستشو می ده به اون خانم و چشماش رو می بنده و همین طور قدم برمیداره و توی ذهنش به خاطره روزی فکر می کنه که دست اون دخترک رو گرفته بود بعد متوجه می شه این خانم همون دخترکی که سالها پیش دستشو گرفته بود وحالا بعد از مدتها دخترک دست اونو گرفته تا به صندوقچه خاطراتش برسونتش........اسم اون گلم بماند یه رازه....بین منو کسی که نمی دونم چرا دوباره می خواد صندوقچه خاطراتش رو باز کنه....بعضی داستانها بر اساس واقعیته بعضی واقعیتها بر اساس داستان.............

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط ترانه   |